خرید بک لینک
سلامبه پوست سبز آب ، به پوست سبزه ی تو که زیر پوست سفید روز می گرددبه دست تو ، که از میان آن همه سبزیمانند ساقه ی تر در می ايدو ساقه ی گل سرخی در شعر می گذاردبالای شعر خسته ی من نازنینغمگین منشیندر زیر این کتیبه ی فرسوده من خفته اممحتاج دست سبز تو ، محتاج سبزه ی روح توبنشیندامن کنار دماغم بگسترطنین خنده بیفکن در سنگطنین خنده بیفکن در واژهبخوان ، بخوان چنانکند که خون سبز رقص فوارهاز سنگ استخوان .سلامبه پوست سبزه ی توکه زیر پوست قهوه ای پاییز مانند آب می وزداز هفت بند نی استخوان منبه هفت حلقه ی گ

برچسب: نویسنده: هستی عباسی تاريخ: شنبه 7 شهريور 1405 ساعت: 10:37

اگر بازگردیپس از این همه سال من چه می‌خواهم برایتو شرح دهم که ما چگونه در این خانه ماندیم:در زمستان‌ها از برف خجل بودیمدر تابستان‌ها سیب‌ها را که پژمردهمی‌شدند به قبرستان می‌بردیمدر پاییز در کنار برگ‌ها به یاد تو بودیمکه ناگهان از زمین فسفر آسا رفتیدر هنگام غیبت هزارساله‌ی توبه هنگام ماتم و درد دستان یک‌دیگر رامی‌گرفتیمبه باد و نیستی پناه می‌بردیماگر لیوانی آب را به کنار بوته‌ی گُل سرخیمی‌ریختیمبه هم خیره می‌شدیم که تا اتمام غروبچند ساعت مانده استزمان در دستان ما معلق بودزمان کم‌رنگ‌تر از اطلس

برچسب: نویسنده: هستی عباسی تاريخ: شنبه 7 شهريور 1405 ساعت: 10:37

صفحه بندی